تبليغاتX
غزل خوان
نوشته های شخصی " ش . م "

غزل بانو درود!

ناز اخمت به جان...راز چشمت به دل

من کنار حصار باغم ولی!

همان حصار دلتنگ و قدیمی...

کنار نرده ی نشان دارِ نرد عشق باختن!

کنار گل انار و اشکهای گاه و بیگاه؛

غزل بانو اگر نیستم، بمان!

اگر هستم، نرو...

حصارا!

داد از باغ که شیدا کردم به تو...

وای از برقِ شبانگاه

که میان بغض ابرهای تیره،

رقصِ آتش می کند!

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 0:20 قبل از ظهر | لینک  | 

آه غزل!

نگاه سبزت را از ياد برده ام

آخر چه افسوني است؟

تو با من بگو چشم بسته تا به كي؟

ديگر بودن و بوئيدن تو،

عهدي قديمي و كهن است...

حتي اينجا هم هواي آفتابگردانها خردادي است بانو!

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک  | 

/تازگی ها سطر اول نگاهم از آنِ توست/

/تازگی ها همراه با شکوفه های بهاري، آفتاب زمستاني، برگهاي پاييزي و برفهاي زمستاني، نگاه بيقرارِ تو، با من است و، از دل آرام واژگانم، قرار و آرام را برده است/

/تازگي ها شعرِ اول و اولِ اشعارم را، به تو تقديم مي كنم/

/تازگي ها در امنيت حضور تو تازه شده ام غزل بانو!/

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 11:48 بعد از ظهر | لینک  | 

زمستان در راه است؛

فصل انار و کرسی و قصه های مادربزرگ...

فقط تو بیا و

محض خاطر پروانه ها،

یک بیت مثنوی بخوان.

امشب لحظه هایم سرشار از لبخند توست غزل بانو!

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 3:43 بعد از ظهر | لینک  | 

غزل!

از سحرگاه و دوگانه

نگاه تو تمام لایه های پر احساس فضا را

در برگرفته بود و من

پا به پای آن نیروی درخشنده

از تو دور می شوم و دور می شوم و دور می شوم...

اینک شب است و آه!

دیگر از دست داده ام تو را...

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 11:25 قبل از ظهر | لینک  | 

اي كه ز تابِ نگهت، زاهد و آواره شدم

چشمِ ترِ خواجه ي راز، حافظِ ديوانه شدم

از دلِ گلدسته برون، چامه ي شهزاده ي خون

درگذر از صبح كه من، نافه ي مستانه شدم

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 10:11 قبل از ظهر | لینک  | 

غزل!

تو با اندیشه ی متبلورِ من

قطره ی دریایی

تازه و بیکران و سودایی،

که با هر چه خوب بودن و خوبی،

می رسم عاقبت به شیدایی...

نوشته شده توسط شهرام میرپناه در ساعت 1:9 بعد از ظهر | لینک  |