ناز اخمت به جان...راز چشمت به دل
من کنار حصار باغم ولی!
همان حصار دلتنگ و قدیمی...
کنار نرده ی نشان دارِ نرد عشق باختن!
کنار گل انار و اشکهای گاه و بیگاه؛
غزل بانو اگر نیستم، بمان!
اگر هستم، نرو...
حصارا!
داد از باغ که شیدا کردم به تو...
وای از برقِ شبانگاه
که میان بغض ابرهای تیره،
رقصِ آتش می کند!
نگاه سبزت را از ياد برده ام
آخر چه افسوني است؟
تو با من بگو چشم بسته تا به كي؟
ديگر بودن و بوئيدن تو،
عهدي قديمي و كهن است...
حتي اينجا هم هواي آفتابگردانها خردادي است بانو!
/تازگی ها همراه با شکوفه های بهاري، آفتاب زمستاني، برگهاي پاييزي و برفهاي زمستاني، نگاه بيقرارِ تو، با من است و، از دل آرام واژگانم، قرار و آرام را برده است/
/تازگي ها شعرِ اول و اولِ اشعارم را، به تو تقديم مي كنم/
/تازگي ها در امنيت حضور تو تازه شده ام غزل بانو!/
فصل انار و کرسی و قصه های مادربزرگ...
فقط تو بیا و
محض خاطر پروانه ها،
یک بیت مثنوی بخوان.
امشب لحظه هایم سرشار از لبخند توست غزل بانو!
از سحرگاه و دوگانه
نگاه تو تمام لایه های پر احساس فضا را
در برگرفته بود و من
پا به پای آن نیروی درخشنده
از تو دور می شوم و دور می شوم و دور می شوم...
اینک شب است و آه!
دیگر از دست داده ام تو را...
چشمِ ترِ خواجه ي راز، حافظِ ديوانه شدم
از دلِ گلدسته برون، چامه ي شهزاده ي خون
درگذر از صبح كه من، نافه ي مستانه شدم
تو با اندیشه ی متبلورِ من
قطره ی دریایی
تازه و بیکران و سودایی،
که با هر چه خوب بودن و خوبی،
می رسم عاقبت به شیدایی...
